کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
*
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
*
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند
*
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
*
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
*
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می ارزی
و می آموزی و می آموزی
با هر خداحافظ
یاد میگیری....
خورخه لوئیس بورخس
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 15:27 توسط -
|
قطره؛ دلش دریا می خواست
خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود
هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!
قطره عبور كرد و گذشت
قطره پشت سر گذاشت
قطره ایستاد و منجمد شد
قطره روان شد و راه افتاد
قطره از دست داد و به آسمان رفت
و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت
تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!
خدا قطره را به دریا رساند
قطره طعم دریا را چشید
طعم دریا شدن را
اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟
خدا گفت : هست!
قطره گفت : پس من آن را می خواهم
بزرگ ترین را، و بی نهایت را !
پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!
و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد
اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت
آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت
قطره از قلب عاشق عبور كرد!
و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :
حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 13:20 توسط -
|
خداوند گفت :دیگر پیامبری مبعوث نخواهم فرستاد ، آن گونه که شما انتظار دارید اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماندو آنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد.
پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.
وخدا گفت اگر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد
خدا رسولی از آسمان فرستاد .
باران نام او بود همین که باران ، باریدن گرفت آنان که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند.
پس بی درنگ توبه کردند و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند .
خدا گفت : اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید.
خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت .
پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند روزی در خوف و روزی در رجا زیستند .
خداوند گفت : آن که خبر باد را می فهمد قلبش در بیم و امید می لرزد .
قلب مومن این چنین است.
خدا گلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند .
و گل چنان از رستخیز گفت که هر از آن پس هر مومنی گلی که دید رستاخیز را به یاد آورد .
خدا گفت : اگر بفهمید تنها با گلی قیامت خواهد شد .
خداوند یکی از هزاران نامش را به دریا گفت .
دریا بی درنگ قیام کرد و چنان به سجده افتاد که هیچ از هزارموج او باقی نماند .
مردم تماشا می کردند عده ای پیام را دانستند پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند که هیچ از آنها باقی نماند .
خدا گفت :آن که به پیغمبر آبها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت.
و یاد دارم که فرشته ای به من گفت : جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر مرسل است ،
اما همیشه کافری هست تا بارش باران را انکار کند و با گل بجنگد ، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر...
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 13:0 توسط -
|
من تا کجا می روم، آخر این راه به کجاست؟ اگر می دانستم زودتر راه نرفته را می رفتم تا تمام کنم هر چه ناتمام از زندگیم مانده، تا تمام کنم درد و رنجی بی نهایت این زندگی را، کاش آنقدر می رفتم که دیگر جایی برای رفتن نبود با اینکه میدانم هزاران راه رفتن هست من فقط ایستاده ام ...
چون تنهایی رفتن یعنی مرگ ...
و چه سخت است تنهایی، حتی تنها مردن...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 23:30 توسط -
|
سوالی ساده دارم از حضورت؛
من آیا زنده ام وقت ظهورت؟
اگر که آمدی من رفته بودم، اسیر سال و ماه و هفته بودم
دعایم کن دوباره جان بگیرم ، بیایم در رکاب تو بمیرم...
گل نرگس میلادت مبارک
مولاي من بيا كه شاهنامه عمر ،
آخري بدين خوبي نخواهد داشت
و اين شعر طويل را بي قافيه مپسند
ديگر به نرگس هاي باغ سلام نخواهم كرد
من تمام شده ام ،بيا
ديگر هيچ ياسي را خيره نمي شوم
ديگر هيچ اقبالي را نمي بوسم
من تمام شده ام ، بيا
آيا دلتنگ ندبه هاي من نيستي ؟!
آيا ندبه هاي مرا از اين دلتنگ تر ميخواهي!!؟
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 19:47 توسط -
|
اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم
اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم
اگر با تو بودم ، به شب های غربت که تنها نبودم
اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم
مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
با تو این مرغک پر شکسته ،مانده بودی اگر بال و پر داشت
با تو بیمی نبودش ز طوفان مانده بودی اگر همسفر داشت
هستی ام را به آتش کشیدی ،سوختم من، ندیدی ندیدی
مرگ دل آرزویت اگر بود ،مانده بودی اگر می شنیدی
با تو دریا پر از دیدنی بود، شب ستاره گلی چیدنی بود
خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود
بعد تو خشم دریا و ساحل ،بعد تو پای من مانده در گل
مانده بودی اگر موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود
با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم
بهترین شعر هستی رو با تو مانده بودی اگر، می سرودم
مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 19:33 توسط -
|
تویی آن موج سرگردان,منم آن ساحل تنها
که میکوبی به قلب من هر زمان تیری
گریزم نیست از عشقت که هم دوری و هم نزدیک
دل من قاب تنهایی تو در این قاب تصویری
هنوزم تو برای من همون عشق نفس گیری
اگر چه یک نفس دیگر سراغم را نمیگیری
تو با من نیستی اما جدا هم نیستی از من
نه می مانی کنار من,نه در قلبم تو میمیری
منم خو کرده ی دردی که درمانش نمی بینم
یقین در سرنوشت من تو دست سرد تقدیری
تویی آن موج سرگردان,منم آن ساحل تنها
که میکوبی به قلب من هر زمان تیری
خدا تو که فریاد رسی پس کی به دادم میرسی؟
اون که میگفت دوستم داره منو سپرد به بی کسی.
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 8:26 توسط -
|
مترسک داشت فکر میکرد که خوشبخت ترین مترسک دنیاست،
چون تازه با یک کلاغ دوست شده بود:
- من خیلی تنهام آخه فقط شبیه آدمام ولی اونا من و از خودشون نمی دونن آخه فکر می کنن من جون ندارم.پرنده ها هم فکر می کنن من آدمم می ترسن و پیشم نمی آن.
-خوب من هم خیلی تنهام چون سیاهم پرندهای دیگر باهام دوست نمی شن.
- باز هم می آی بهم سر بزنی؟ آخه خیلی تنهام.....
- آره هر روز می آم ما خیلی خوشبختیم که هم دیگر را پیدا کردیم و همیشه باهم هستیم...
ولی صدای کشاورز تمام رویای مترسک و کلاغ را خراب کرد:
-خانم فردا یادم بنداز این مترسک را بسوزونیم هم سرما داره شروع می شه هم پرندها ازش دیگر نمیترسن!
بعد هم با چوب افتاد دنبال کلاغ... ولی اشک کلاغ برای مترسک اولین و آخرین هدیه عمرش بود که روی لباسش باقی مونده بود...

+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 22:47 توسط -
|
ببار بارون ، ببار بارون ،دلم از زندگی خونه
دیگه هر جای این دنیا برام مثه یه زندونه
ببار بارون که دلگیرم ، ببار بارون که غمگینم
خراب حال من امشب ، دارم از غصه میمیرم
ببار ای نم نم بارون ، ببار امشب دلم خسته ست
ببار امشب دلم تنگه ، همه درها به روم بسته ست
ببار ای ابر بارونی ببار و گونه ام و تر کن
مثه بغض دل ابرا ببار این بغض رو پر پر کن
نه دستی از سر یاری پناه خستگی ها شد
نه فریاد هم آوازی غرور خلوت ما شد
نه دل گرمی به رویایی که من هم بغض بارونم
نه امیدی به فردایی که از فردا گریزونم
ببار ای نم نم بارون ،ببار امشب دلم خسته ست
ببار امشب دلم تنگه ، همه درها به روم بسته ست
ببار ای ابر بارونی ببار و گونه ام و تر کن
مثل بغض دل ابرا ببار این بغض رو پر پر کن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 21:43 توسط -
|
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی…
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 15:3 توسط -
|
وقتي كه دل تنگ می شم و همراه تنهایی میرم
داغ دلم تازه میشه زمزمه های خوندنم
وسوسه هاي موندنم با تو هم اندازه می شه
قد هزارتا پنجره تنهایی آواز می خونم
دارم باکی حرف می زنم؟ نمی دونم ، نمی دونم
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره
کاش می تونستم بخونم قد هزار تا پنجره
حلا که دل تنگی داره رفیق تنهایم میشه
کوچه ها نارفیق شدن
حلا که هی میخوان شب و روز به همدیگه دروغ بگن
ساعت ها دقیق شدن
طلوع من ،طلوع من، وقتی غروب پر بزنه
موقع رفتن منه...
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 15:30 توسط -
|
از این به بعد سفر مقصد نهایی ماست
جدایی بهانه دیدار و آشنایی ماست
زمانه غیر زبان قفس نمی داند
گمان مبر که زمان گره گشایی ماست
در چشمان من و نگاه تو گرهیست
بمان که پر نزدن چاره رهایی ماست
به روز وصل چه دل بسته ایی؟ که مثل دو خط موازی
به هم رسیدن ما نقطه تلاقی ماست
خرابتر ز من و بهتر از تو بسیار است
خود این دلیل بر آغاز بی وفایی ماست...
راهی نیست جز خیره شدن به این شب بلند که صدای صبح رو نمیشنوه
+
نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 20:0 توسط -
|
وقتي که نيستي عبور قرن ها را احساس ميکنم
وقتی میروی دلم براي تمام جاده های نهان دنيا ميسوزد
و هر لحظه دلم تو را فرياد مي کند
وقتي که نيستي هيچ کس نيست و سکوت هست.
و من تنها و دلگير منتظر پايان دنيا هستم...
+
نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 22:23 توسط -
|
به رویاهایم می اندیشم
به آسمانی که آرام آرام می بارد
و کوچه بارانی پر از درختان پاییز
و چهار تا پا
دو تا از من
دو تا از او
و قدم زدن در زیر باران
ودستی بر روی شانه ام
و چشمی خیره در نگاهم
و عشقی که جان میگیرد
رویایم را بر هم میزند
صدای رعد و برق
و اندیشه هایم همه می میرند....
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:55 توسط -
|
کوچه بارانی است
کوچه و پس کوچه بارانی است
چکمه ای نیست و
چتری...
چه کنم با علف هرزه راه !؟
کوچه بارانی است
اگر آرام بیاید((او))
باکی از سیل نباید کنم
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:54 توسط -
|
راستی ثانيه ها نامردند
گفته بودند که بر مي گردند
برنگشتند پس از رفتنشان
بي جهت عقربه ها مي گردند
آه از اين ثانيه هاي بي رحم
چه بلايي به سرم آوردند
نه به چشمم افقي بخشيدند
نه ز بغضم گرهي وا کردند
از چه رو سبز بنامم به دروغ
لحظه هايي که يکايک زردند
لحظه ها ،همهمه ای موهوم اند
لحظه ها، فاصله هايي سردند
بگذاريد ز پيشم بروند
لحظه هايي که همه پر دردند
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:42 توسط -
|
وقتی خانه ای می سوزد
همه دودش را می بينند .
اما وقتی قلبی می سوزد
کسی حتی شعله اش را نمی بيند !
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 22:13 توسط -
|
من به بی سامانی باد را می مانم
و به سرگردانی ابر را می مانم
قصه بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان گفت
باد با من می گفت: چه تهیدستی تو
ابر باور می کرد
و من در آئینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
می بینم می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
و من به اندازه زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور
هیچ...
من چه دارم که تو را سزاوار
هیچ...
تو همه هستی من
تو همه زندگی من
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری
هیچ...
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 22:7 توسط -
|
در امید فرو بند
های های کسی نیست
صدا از آن سوی دیوار گفت:
دادرسی نیست
و من به خویش فرو رفته در هراس…
خدایا…
از این شکسته شب آیا…
به صبح دسترسی نیست؟...
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 22:3 توسط -
|
من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
یا که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 22:2 توسط -
|
هنوز تو چشمای نازت، دارم دنیا رو میبینم
هنوز از باغ اون چشمات گلهای عشقو میچینم
هنوز عاشقترین عاشق توی این دنیای دیونه ام
هنوز قصه عشقو رو لبهای تو میخونم
نمیخواستم که جدا شی از من و دلبستگی هام
نمیخواستم که تو باشی یار این شکستگی ها
اگه دنیا شده بی رحم ، تو بیا و مهربون باش
واسه این قلب شکسته تو دوباره هم زبون باش
پشت این پنجره های غم گرفته تک و تنها
میشینم با خاطراتم ، میرسم به مرز رویا
اگه تو دوست داشته باشی ،میتونم با تو بمونم
با تو صد تا ترانه پشت پنجره بخونم
ولی انگار دل سردت ،شده دور از من و چشمام
حتی دیگه نمیادش اسم تو توی نفس هام
من و تنهایی بازم غم تو تو قاب شیشه
میشکنم از غم عشق ات مثل هر روز و همیشه...
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 21:50 توسط -
|
تنها راه ماست...که جداست...
چقدر این روزا سخت است...
می پندارم دست کم در خواب
دیدارت میسر خواهد شد
اما امشب بالشم را
بی تابانه جا به جا می کنم
ولی . . .
خواب از من گریخته است
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 21:40 توسط -
|
هنوز اندر پی اونم که همیشه عاشقش باشم
مثل دریای من باشه ، و منم چون قایق اش باشم
هنوز اندر پی اونم که عمری مرحم باشه
شریک خنده و شادی ، رفیق ماتمم باشه
هنوز اندر پی اونم که عشق اش سادگی ام باشه
نگاه های پر از مهرش ،پناه خستگی ام باشه
هنوز اندر پی اونم که اشکهامو از روی گونه ام
با او دستهای پر مهرش کنه پاکه و بگه جونم
نکن گریه منم اینجا، بگذار دستات رو تو دستام
تو احساس منو میخوای منم ای گل تو رو میخوام
هنوز اندر پی اونم....
+
نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:1 توسط -
|
سهم من از تو دوریه تو لحظه های بی کسی
قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 16:19 توسط -
|
یه مسافر، یه غریبه، یه شبم بی پنجره
میر وم با کوله بار سرگذشت و خاطره
خسته ام از خسته گی ها
خسته از این لحظه ها
میشمارم لحظه ها را بر نمی آرم صدا
قصه های من غمگین اگه تخله اگه شیرین
میرم تا پیدا کنی فردای روشن
من میرم و دلم در التهابه از رفتن
ای زندگی بی زارم از بیهوده بودن...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 11:54 توسط -
|
من آن ناخوانده آوازم ، صدای زخمی سازم
به دنبال صدایم باش ، برای تو اگر رازم
من آواز بیابانم ، صدای بغض بارانم
بریده از نیستانم ،غمی دارم که میخوانم
من آن دریای دلبازم ، که با ساحل نمیسازم
دل آیینه پردازم ، میان دست و آوازم
مرا از بودنم بشناس ،که قسمت کرده ام باتو
مرا که خود نمیدانم در آیینه منم یا تو
به من از من شکایت کن ، مرا از من حکایت کن
از این دریای دلتنگی به یک جرعه قناعت کن
صدای زخمی سازم ، نه پایانم نه آغازم
برای گم شدن در عشق تو را کم دارد آوازم
هوای ابر پاییزم ، به آسانی نمیبارم
ولی باتو فقط با تو هزاران گفتی دارم
مرا از قصه ام بشناس ، که با تو قصه ها دارم
صدای بغض بارانم ، مرا بشو که میبارم
من آواز بیابانم ،غزل خوان نیستانم
خود آتش ، خود عشقم ، اگر از عشق میخوانم
به دنبال صدایم باش ، که بیهوده نمیخوانم
میان دست و آوازم دل آیینه پردازم
مرا پیدا کن و بشناس ، برای تو اگر رازم
به من از من شکایت کن ، مرا از من حکایت کن
از این دریای دلتنگی به یک جرعه قناعت کن
دلم دریای آواز ست ، از این دریا حکایت کن
دلم دریای غمهاست ، از این دریا شکایت کن
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 11:53 توسط -
|
زیر خاکستر ذهنم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است زعشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آن گونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم ازاین که چرا
مانده ام زنده هنوز
گاه گاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آردازاین بنده هنوز
سخت جانی را بین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گر چه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سال ها هست که از دیده ی من رفتی، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
هم چنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز . .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 11:52 توسط -
|
ای کاش رد من را از صدایم بگیری
تا که نرفتم از دست ، دست مرا بگیری
فصل نشاء غم هاست ،میراب این زمینم
وقت است جوی آبی از چشم من بگیری
قبول دارم زیباترینی اما
رسمش نبود خود را انقدرها بگیری
میترسم از شبی که اینجا نباشم و
تو دیگر سراغ من را از ناکجا بگیری
تشیع میشوم صبح بر دوش این خیابان
فردا اگر بیایی باید عزا بگیری
امشب دوباره شعری از دوریت نوشتم
مانده است بر روی دستم آنقدر تا بگیری
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 8:45 توسط -
|
این زمان یارب مه محفل نشین من کجاست؟
آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست؟
جان من از غم بر لب آمد، آه از این غم
باعث خوشحالی جان غمگین من کجاست؟
ای صبا یاری نما اشک نیاز من ببین
رنجشم را بنگر که یار نازنین من کجاست؟
دور از آن آشوب جان و دل ، دگر صبرم نماند
آفت صبر و دل و آشوب دل من کجاست؟
محنت و اندوه هجران گشت،
مایه عیش دل اندوهگین من کجاست؟
نه قیل و قالی نه شور وحالی
شبهای تلخی که بی تو بودم
نه می رسیدم نه می گذشتم
نه می شنیدم نه می سرودم
صدای محزون آرزوهام نوای نی بود وبی نوا بود
نگاه تنهاتر از امیدم
پر از غمه زخم سایه ها بود
بی تو محال زندگی
رو به زوال زندگی...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 7:50 توسط -
|
این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی ،
کسی رو اینجوری دوست نداره
این قدر برات می میرم قد یه دنیا خوبی
قد هزار تا ستاره
بی تو دلم میگیره، وقتی تنها میشم
کارم انتظاره
این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی
کسی رو اینجوری دوست نداره
وقتی نگاهم می کنی قشنگیاتو دوست دارم
حالت معصوم چشات ، رنگ نگاتو دوست دارم
وقتی صداتو میشنوم ، دلم برات پر میزنه
ترس یه روز ندیدنت غم بزرگ قلبمه
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 7:34 توسط -
|