تبليغاتX
For Your Heart
 

 Image and video hosting by TinyPic

Only For You

اگه نبودی امسال بدترین عید من میشد،هرچند از هم دوریم و کنار هم نیستیم ،اما با بودنت تو اين همه كار وشلوغي بهترين شروع عيدي بود كه تا حالا داشتم.يك سال از دوستيمون گذشت.ممنون از اينكه يك سال با من دوست بودي.ممنون به خاطر يك سال عشق و محبتي كه به من داشتي ومن نتونستم مثل تو باشم.ممنون از يكسالي كه به يادم بودي وبه يادت بودم.ممنون كه كمي هاي من رو ،بدي هاي من رو مي بخشي.ممنون به خاطر همه چيز.ممنونم به خاطر بودنت

آرزو ميكنم سال خوبي رو داشته باشي .عيدت مبارك عزيزم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:28  توسط Ali&Z | 
زندگي زيباست؛ اما نه به زيبايي حقيقت.حقيقت تلخ است؛ اما نه به تلخي جدايي.جدايي سخت است؛ اما نه به سختي تنهايي ...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 13:42  توسط Ali&Z | 
آدم ها به هم گل می دهند ، چون معنای حقیقی عشق در گل ها نهفته است.كسی كه بكوشد صاحب گلی شود، پژمردن زیبایی اش را هم خواهد دید . اما اگر به همین بسنده كند كه گلی را در دشتی بنگرد ، همواره با او خواهد ماند. چون آن گل با عصر هنگام، با غروب خورشید ، با بوی زمین خیس و با ابرهای افق آمیخته است ...

پائولو کوئیلو
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 14:35  توسط Ali&Z | 

 

يه كاري كردي به قلبم كه بدونت حتي مردن
سخته حتي بي تو گفتن
لذت از زندگي بردن.
يه كاري كردي كه ازياد نمي ري حتي يك لحظه
كرده عشقت؛ كرده پيرم؛اما باور كن مي ارزه
ديدنت گرچه از دور واسه من يه جور اميده
يه چيزي مثل يه جادو كه بهم بها ميده.
اين مهمه كه ميدونی واسه من چقدر عزيزي
من كه جام عشق رو دادم چه بنوشي چه بريزي
پيشكشت همه نفس هام نيمي از تنم شدي تو،كه ازم جدا نميشه

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:59  توسط Ali&Z | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 14:53  توسط Ali&Z | 
من كه باورم نميشه تو نموني، تو نباشي، من نباشم، مگه ميشه تو نموني، من نميرم زنده باشم؟
من كه باورم نميشه بردن اسم تو ازياد ، آخه حس عاشقي رو دستهاي تو ياد من داد.
زير سايه تو بودن ازگذشته تا هميشه ،منو جا نذار تو دردام آخه باورم نميشه.
من كه باورم نميشه!
من كه باورم نميشه!
تو نباشي عشق نباشه ،گل نباشه، پشت پنجره نباشي،دلم از دلم دلت جدا شه!
من كه باورم نميشه تو نموني تو نباشي من نباشم!
مگه ميشه تو نموني، من نميرم زنده باشم؟


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:18  توسط Ali&Z | 

يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر مي‌ارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 9:17  توسط Ali&Z | 
مي رسد روزي كه بي من روزها را سر كني.
مي رسد روزي كه مرگ مرا باور كني.
مي رسد روزي كه تنها در كنار قبر من
شعرهاي كهنه ام را مو به مو از بر كني.
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 14:31  توسط Ali&Z | 


بگين ببار بارون دلم هواشو كرده
بگين تموم شدم من، بگين كه برنگرده
بهش بگين شكستم،بهش بگين بريدم
نه اون به من رسيد و نه من به اون رسيدم
تنها زير بارون ،خراب ودرب وداغون
از آدما فراري، از عاشقا گريزون
بذار كسي نبينه، غرور گريه ها مو
بذار كسي نفهمه غم تو خنده هامو
يه داغ سخت وسختم، يه باغ بي درختم
نفرين بگين به عمرم ،سياه روز و بختم
تنم داره ميلرزه، تو اين هواي هرزه
گاهي نداشتن دل به داشتنش مي ارزه...


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 14:20  توسط Ali&Z | 
زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند. زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ. زندگي رويايي است، مثل روياي يكي كودك ناز. زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز. زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست، زندگي راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي مثل زمان در گذر...
سهراب سپهري


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 15:44  توسط Ali&Z | 
اگر خواهم غم دل با تو گويم جايي نمي يابم
اگر جايي كنم پيدا تو را تنها نمي يابم
اگر جايي كنم تو را تنها پيدا،
زشادي دست و پا گم ميكنم خود را نمي يابم..
.


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:1  توسط Ali&Z | 

خسته

شكسته و

دلبسته

من هستم

من هستم

من هستم

از اين فرياد

تا آن فرياد

سكوتي نشسته است.

لب بسته

در دره هاي سكوت

سرگردانم.

من ميدانم

من ميدانم

من ميدانم

جنبش شاخه ئي از جنگلي خبر مي دهد

و رقص لرزان شمعي ناتوان

از سنگيني پا بر جاي هزاران جار خاموش.

در خاموشي نشسته ام

خسته ام

درهم شكسته ام

من دلبسته ام.

شعر احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 16:44  توسط Ali&Z | 
من گنهكارم.من در اين لحظه ها زندگي نميكنم. لحظه ها مرا دنبال خود ميكشند..من ميروم. لحظه ها مرا بسته به ارابه شكنجه دنبال خود ميكشند.كشيده ميشوم.... من ميدوم ولي نميرسم.من مي افتم.سرم به سنگ ميخورد.دستانم كشيده ميشود..بدنم له ميشود.سرم ميشكند.لبم خون مي آيد.. ارابه هرچه سريعتر مي رود من دورتر ميشوم...من كشيده ميشوم...به من ميخندند.من تحقير ميشوم.من از درون وبيرون درد ميكشم...در دلم فرياد ميزنم.نميشنود.تو رو خدا بايست..پوستم روي زمين پاره ميشوم.من غرق خون ميشوم.استخوانهايم خرد ميشود.من درد ميشكم... يك لحظه مادرم را ميبينم. به من نگاه ميكند.من ديگر چيزي نمي فهمم.من ميخندم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 16:28  توسط Ali&Z | 

دل من باز گريست .
قلب من باز ترک خورد و شکست .
باز هنگام سفر بود و من از چشمانت ميخواندم.
که به‌آساني ازاين شهر سفر خواهي‌ کرد و از اين عشق گذر خواهي‌کرد .
و نخواهي فهميد ......بي تو اين باغ پر از پاييز است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 15:41  توسط Ali&Z | 

 

ديدم در آن كوير درختي غريب را
محروم از نوازش يك سنگ رهگذر
تنها نشسته اي،
بي برگ و بار، زير نفسهاي آفتاب
در التهاب،
در انتظار قطره باران
در آرزوي آب .
...
ابري رسيد،
چهر درخت از شعف شكفت .
دلشاد گشت و گفت :
« اي ابر، بشارت باران !

آيا دل سياه تو از آه من بسوخت ؟!»
غريد تيره ابر،
برقي جهيد و چوب درخت كهن
بسوخت...

شعر حميد مصدق

اين شعر پر ازحقيقته...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:36  توسط Ali&Z | 

دل من اينگونه نبود.يك روز ميخنديد.هر صبح صداي گنجشكان را ميشنيد.با مجسمه شير سنگي زير پل دوست بود. سردي برف را دوست داشت. به آدم برفي لبخند ميزد.وزش باد را نوازش دستی میدانست.سبزه جوانه بهار را روي هر شاخه ميديد ذوق ميكرد.قارقاركلاغ را روي شاخه خبر خوشي ميدانست.منتظر ماندن در ايستگاه براي اتوبوس را فرصتي براي تماشاي خيابان،دوست داشت.بوي باران روي خاك مستش ميكرد.دل من با درختان صحبت ميكرد.من تنها بودم ولي دل من تنها نبود. دل من عاشق كسي نبود ولي عاشق همه كس بود. دل من گناهكار نبود...دل من خدا را فراموش نكرده بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 22:11  توسط Ali&Z | 

چه خسته ودلتنگم ازنبودنت، چقدر دلم ميخواست پيشت باشم.ميخواهم بنويسم اما چه بنويسم اندازه دلتنگي من براي تو مگر در وب جاميشود؟ از كجا بنويسم و به كجا برسم وقتي كه نميدانم كجا هستم؟ از كجا شروع كنم ؟ اصلا از كجا شروع شد؟روز وشب ميگذرد.روز من خسته و له ميشوم.خسته از اینکه دائم در خود تکرار میکنم میگذرد بی خیال.شب هم افكار غلط مرا به زنجيرميكشند.ترس از فردا مرا ميكشد.من هرشب نمي خوابم،ميميرم .صبح هم زنده شدني مثل بيداري مردگان.خسته از خواب بي رويا.مرده ی خسته چه صبحي دارد؟اين زندگي من شده بی تو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:48  توسط Ali&Z | 

در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .

اخوان ثالث

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:35  توسط Ali&Z | 

ارابه هائي از آن سوي جهان آمده اند

بي غوغاي آهن ها

كه گوش هاي زمان ما را انباشته است .

 ارابه هائي از آن سوي زمان آمده اند .

گرسنگان از جاي بر نخواستند

چرا كه از بار ارابه ها عطر نان گرم بر نمي خاست

برهنگان از جاي بر نخاستند

چرا كه از بار ارابه ها خش خش  جامه هائي برنمي خاست

زندانيان از جاي برنخاستند

چرا كه محموله ارابه ها نه دار بود نه آزادي

مردگان از جاي برنخاستند

چرا كه اميد نمي رفت تا فرشتگاني رانندگان ارابه ها باشند .

ارابه هائي از آن سوي زمان آمده اند

بي غوغاي آهن ها

كه گوش هاي زمان ما را انباشته است .

ارابه هائي از آن سوي زمان آمده اند

بي كه اميدي با خود آورده باشند...

ارابه ها _ احمدشاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:32  توسط Ali&Z | 

هست شب، يك شب دم كرده و خاك

رنگ رخ باخته است .

باد - نو باوه ي ابر - از بر كوه

سوي من تاخته است .

هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا

هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده يي راهش را .

با تنش گرم،بيابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ -

به دل سوخته من ماند .

به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب ،

هست شب . آري شب .

نيما يوشيج

 


 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:28  توسط Ali&Z | 

بال و پر ريخته مرغم به قفس

تا گشايم پر و بال

پر پروازم نيست

تا بگويم كه در اين تنگ قفس

چه به مرغان چمن مي گذرد

رخصت آوازم نيست

شعر رخصت آواز _ حميد مصدق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:19  توسط Ali&Z | 

در اين جهان لا يتناهي،

آيا، به بيگناهي ماهي،

- ( بغضم نمي گذارد، تا حرف خويش را

از تنگناي سينه بر آرم ! )

گر اين تپنده در قفس پنجه هاي تو،

اين قلب بر جهنده،

آه، اين هنوز زنده لرزنده،

اينجا، كنار تابه !

در كام تان گواراست ؛

حرفي دگر ندارم

شعربغض‌ _فريدون مشيري

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:15  توسط Ali&Z | 

ديدم او را آه بعد از بيست سال

گفتم : اين خود اوست، يا نه، ديگري ست

چيزكي از او در بود و نبود

گفتم : اين زن اوست ؟ يعني آن پري ست ؟

هر دو تن دزديده و حيران نگاه

سوي هم كرديم و حيرانتر شديم

هر دو شايد با گذشت روزگار

در كف باد خزان پرپر شديم

از فروشنده كتابي را خريد

بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد

خواست تا بيرون رود بي اعتنا

دست من بود در را برايش باز كرد

عمر من بود او كه از پيشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

باز هم مضمون شعري تازه گشت

باز هم افسانه مردم شد او

شهر افسانه مردم ـ حمید مصدق ـ خرداد۶۷

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:20  توسط Ali&Z | 

آسمان سربي رنگ.

من درون قفس سرد اتاقم

دلتنگ.

مي پرد مرغ نگاهم

تا دور.

آه باران باران

پر مرغان نگاهم را شست.

از دل من اما

چه كسي

نقش او را خواهد شست؟

شعرنقش ـ حميد مصدق

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:18  توسط Ali&Z | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 21:57  توسط Ali&Z | 
ای معنای انتظار یک لحظه بایست

دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟

یک لحظه بایست ویک جمله بگو!

تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 16:33  توسط Ali&Z | 

من تمنا كردم

كه تو با من باشي

تو بمن گفتي

- هرگز، هرگز

پاسخي سخت و درشت

و مرا اين غصه اين

هرگز

کشت.

شعرهرگزـحمید مصدق

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:22  توسط Ali&Z | 

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل وآسان میرسد

من که میدانم تا که سرگرم بزم ومستی ام

مرگ و یرانگرم چه بی رحم وشتابان میرسد

پس چرا عاشق نباشم؟ پس چرا عاشق نباشم؟

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست،نيست

بین مرگ وآدمی قول وقراری نیست،نيست

من که میدانم اجل ناخوانده و بیدادگر

سرزده می آید و راه فراری نیست،نيست

پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:14  توسط Ali&Z | 
نمي دانم كه دانستي دليل گريه هايم را؟
نميدانم كه حس كردي حضورت درسكوتم را؟
فقط مي دانم كه ميداني ز عاشق بودنت،مستم،
وجود ساده ات بوده كه من اينگونه دل بستم.


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 8:15  توسط Ali&Z | 

رفتن آغاز ویرانیست حرفش را نزن ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن.

گفته بودی دست بردارم من از چشمان تو چشمهایم بی تو بارانی است حرفش را نزن.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:11  توسط Ali&Z | 

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

بيدارم؛

گاهگاهي نيز،

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

خواب هاي روشني دارم،

عين هشياري !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خويش مي گويم كه :

بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

پيش چشم اين همه بيدار،

آيا خواب مي بينم ؟

اين منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور،

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

خواب يا بيدار،

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !

شعرخواب وبیدار _غریدون مشیری

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:9  توسط Ali&Z | 

كتاب زندگي يك قصه دارد

و تو آن ماجراي بي نظيري

وحالا قصه من غصه توست

و شايد غصه من ماجرايت

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:7  توسط Ali&Z | 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است!

شعر پرواز را به خاطر بسپار _فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:5  توسط Ali&Z | 

رنگي كنار شب

بي حرف مرده است .

مرغي سياه آمده از راه هاي دور

مي خواند از بلندي بام شب شكست .

سر مست فتح آمده از راه

اين مرغ غم پرست .

در اين شكست رنگ

از هم گسسته رشته هر آهنگ .

تنها صداي مرغك بي باك

گوش سكوت ساده مي آرايد

با گوشواره پژواك .

مرغ سياه آمده از راه هاي دور

بنشسته روي بام بلند شب شكست

چون سنگ، بي تكان .

لغزانده چشم را

بر شكل هاي در هم پندارش .

خوابي شگفت مي دهد آزارش :

گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب .

در جاده هاي عطر

پاي نسيم مانده ز رفتار

هر دم پي فريبي، اين مرغ غم پرست

نقشي كشد به ياري منقار

بندي گسسته است

خوابي شكسته است

رؤياي سرزمين

افسانه شگفتن گلهاي رنگ را

از ياد برده است .

بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد

رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.

شعر مرگ رنگ _سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:15  توسط Ali&Z | 
 

آن روز با تو بودم

امروز بي توام

 

آن روز كه با تو بودم

- بي تو بودم

امروز كه بي توام

- با توام

شعربی تو با تو _حمید مصدق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:0  توسط Ali&Z | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:44  توسط Ali&Z | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:1  توسط Ali&Z | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اين وب براي علي و z
است.ما هر دو اين وب را نوشتيم،
براي دوستيمان و به ياد هم.
شايد اين وب پلي باشد ميان600
كيلومتر فاصله بين ما.

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
به روز ترين مطالب،عكسها و آهنگها
وب سايت فيلم هاي كره اي
درويش وعشق پاكش
فرصت كشيدن يك هنرمند
نرم افزارهای روز
مبين طب
دین زرتشت آیین آزادگی و اختیار
سوشیانس عزيز (آزاد روح)
دخترهای زیبا
راه زندگي
گودزیلا پی اچ پی + شعر هایم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Image and video hosting by TinyPic

مبین طب